http://my-destiny.blogsky.com

http://my-destiny.blogsky.com

http://my-destiny.blogsky.com

My Destiny

۱۰ سال زندگی در سرویس بهداشتی - My Destiny

My Destiny

@description My Destiny

My Destiny

 
 
My Destiny    
       
   
  
 
خوش آمدید

من همونم که بودم و خواهم بود! خود خودم... با تمام افکار٬ عقاید و علایقم...
 

موضوعات
بازی
داستانهای کوتاه
طنز
عجایب
تست ها
مطالب جالب
طالع بینی
حقیقت اما تلخ...
 

     
آرشیو مطالب
اسفند 1387
بهمن 1387
 

     
لینک دوستان
اگر می خواهید با ما تبادل لینک کنید ابتدا لوگو ما را در سایت خود قرار دهید سپس در بخش نظرات لینک خود را قرار دهید.
 
     
     
لینک های داغ

 

 

     
آرشیو مطالب
اسفند 1387
بهمن 1387
 


شبکه دوستان من

 


۱۰ سال زندگی در سرویس بهداشتی
موضوع مرتبط با : @name

گر چه به هیچ عنوان دوست ندارم که خاطر کسی آزرده بشه، ولی اطلاع رسانی و درک واقعیتهای پیرامون ما جزء لاینفکی از  اهداف حضور ما در جامعه ای است بنام " اینترنت ".
هفته  گذشته وقتی گزارش " فاطمه " در روزنامه همشهری چاپ شد  با اینکه از موضوع آگاهی داشتم ولی خواندن آن، همچون پتکی گران بر پیکره ام سنگینی کرد و افکارم را حسابی بهم ریخت.آن دوستانی که درگیر فراز و نشیب ها زندگی بوده اند،  قطعا پس از خواندن سرنوشت انسان های درمانده، حال و روز آنها را بهتر درک خواهند کرد.

 بامید روزی که همه انسانها، در جایجای این کره پهناور از رفاه نسبی و سلامت جسمی و روحی بهره مند باشند.


فاطمه که پشت در آهنین سرویس بهداشتی، حساب روزها و سال‌های زندگی از دستش خارج شده...

 ws46fv3e9uxjoj72inri.jpg

برای خواندن داستان به ادامه مطلب بروید

چشم‌هایش ضجه می‌زند، وقتی آزرده و بی‌پناه دستهایش را جلوی صورتش می‌برد و پشت انگشتان سرد ترک خورده، خود را پنهان می‌کند.
مثل کودکی که از نگاه غریبه‌ها واهمه دارد و می‌ترسد؛ مثل دردهای کهنه‌ای که در سلول‌های بدنش تیر می‌کشد. می‌گوید سرش درد می‌کند، خسته است؛ چشم‌هایش خسته، نگاه‌هایش گیج، پشت در سرویس بهداشتی پیرترین پارک شهر. فاطمه، هر روز چشم‌هایش را رو به دیوارهای بلند سرویس می‌گشاید و می‌بندد و تصورش از زندگی و فرداهای دور و نزدیک به گونه‌ای است که گویی هرگز چشم‌هایش به پنجره‌ای باز نخواهد شد؛ پنجره‌ای که او را به هوایی تازه و روزی نو رهنمون خواهد کرد. روزی که پنجره کوچک خانه‌اش در آتش سوخت، روزی که چار دیواری نم زده قدیمی‌اش میان شعله‌ها خاکستر شد، هرگز باور نمی‌کرد پنجره و زمین گرم برایش آرزو شود. می‌گوید زمین سرویس بهداشتی سرد است و او هر شب از سرما خوابش آشفته می‌شود.
فاطمه در اعماق چشمان خسته‌اش یک پنجره می‌خواهد که رو به آفتاب باز شود و یک بستر گرم که او را به رویا ببرد؛ رویای سبز داشتن‌ها، رویایی که زندگی سرد و ساکتش را به سوی تصویری حیرت‌انگیز سوق می‌دهد و او تصویر ذهنی‌اش را با پنجره پر می‌کند.
پشت در آهنین سرویس بهداشتی، او هر روز از طلوع صبح تا غروب خورشید،‌ کف زمین را می‌شوید و تی می‌کشد، با اینکه موزاییک‌های کهنه سرویس هیچ‌گاه برق نمی‌زند و همیشه کدر به نظر می‌رسد. فاطمه به تعداد ردپای زنان و دختران روی زانوان خسته‌اش خم می‌شود و کمر راست می‌کند. گویی جسم پیر و درد کشیده‌اش را هرگز آرامشی نیست.
او برای یک جای خواب سرد و یک وعده غذای گرم روزی 10 بار باید زمین بشوید و تی بکشد و در تمام 10 سالی که در پارک بوده، روزهایش به تکرار پشت در آهنین سرویس بهداشتی گذشته است. می‌گوید 10 سال است که در پارک شهر زندگی می‌کند. روزها نظافت سرویس بهداشتی و شب‌ها هم نگهبانی می‌دهد. او در حالی که از تکرار خسته‌ کننده روزهایش سخن می‌گوید می‌خواهد که تنهایش بگذارم، مثل 3هزار و 650 روز گذشته، مثل تمام شب‌هایی که خوابش از صدای پای عابران آشفته شده و تصاویر سیاه و سفید رویاهایش را مبهم و مبهم‌تر کرده است.
فاطمه می‌خواهد تنها باشد. او دیگر از گفتن دردهای کهنه زندگی خسته شده و دیگر درد دل کردن و تکرار گذشته‌ها قلب ناآرام او را آرام نمی‌کند. تداعی آن روز سرد پاییز که نوه‌اش خانه‌اش را به آتش کشید و او بی‌خانمان شد چشم‌هایش را تار و نگاهش را خیس می‌کند؛ نگاهی که گاه به سمت قابلمه کوچکی می‌دود که بویی از آن برنمی‌خیزد.
می‌گوید ناهارش سیب‌زمینی آب پز است و او بیشتر وقت‌ها ناهار، همین غذا را می‌خورد. بعضی وقت‌ها همراه آن تخم‌مرغ هم آب‌پز می‌کند و هر گاه که این دو را با هم می‌پزد لذت بیشتری از خوردن غذایش می‌برد و آن روز، روز خوبی برای اوست.
او در حالی‌که از روزهای خوب زندگی نیز حرف می‌زند و می‌گوید هفته‌ای یک یا دو بار این غذا را خورده اما فراموش کرده که چند سال دارد؛ 70 یا 75سال.
فاطمه که پشت در آهنین سرویس بهداشتی، حساب روزها و سال‌های زندگی از دستش خارج شده، فقط سال‌هایی را به خاطر می‌آورد که در پارک شهر نظافت و زندگی کرده؛ 10 سال تمام، 10سال تکراری و یکنواخت. می‌گوید: نمی‌دانم چند سالم است اما خوب می‌دانم که 10سال است که اینجا هستم. پشت در سرویس بهداشتی پیرترین پارک شهر، جایی که دیوارها و دست‌ها بوی مواد شوینده می‌دهد.
کاش کفشی گلی نباشد ...
پاهایش را روی کارتن دولایه دراز کرده و تکیه می‌دهد به موزاییک‌های سفیدی که از کهنگی به زردی می‌گرایند و سرمای آنها از پیراهن و پوست نفوذ می‌کند. سرش را با روسری پشمی بزرگ پوشانده و میان روسری طوسی رنگ، صورت گندم گونش تیره‌تر می‌نماید. هرازگاهی پاهایش را روی کارتن جابه‌جا کرده و زانوانش را می‌مالد. اینکه زانوانش درد می‌کند یا نه، چیزی از آن نمی‌گوید و فقط در جواب هر سؤال تکرار می‌کند که سرش درد می‌کند و خسته است. او برعکس دردهای زندگی از دردهای جسمانی‌اش چیزی نمی‌گوید، گویی درد زانو در برابر دردهای بزرگ زندگی‌اش درد کمی است.
خسته مثل آفتاب دم غروب، روی زیرانداز مقوایی چشم دوخته به ردپای زنان و دخترانی که می‌آیند و می‌روند و گاه با صدای خنده‌های کشدار خود خواب کوتاه او را آشفته می‌کنند؛ خوابی که هیچ‌گاه آرام نبوده است. می‌گوید: هر گاه کسی داخل سرویس بهداشتی می‌آید فقط به کفش‌هایش نگاه می‌کنم و دردلم دعا دعا می‌کنم کفش‌هایش گلی نباشد.
چشم‌هایش ضجه می‌زند وقتی از آرزوهایش که قد گلی نبودن کفش‌ها کوچک شده‌اند سخن می‌گوید و دوباره می‌خواهد تنهایش بگذارم. بخار، در قابلمه آلومینیومی را به حرکت در می‌آورد و آب کف آلود از قابلمه بیرون می‌زند اما او در قابلمه را باز نمی‌کند مبادا کسی غذای ساده او را ببیند و شاید بیشتر به این علت است که نمی‌خواهد کسی کنارش بایستد و سؤال پیچش کند.
بدون اینکه در قابلمه را باز کند شعله اجاق را خاموش می‌کند و تکیه می‌دهد به موزاییک‌های سردی که تن را به لرزه در می‌آورند. هنوز دویست‌تومانی کهنه‌ای که دختر عابر به او داده را در دست‌هایش گرفته و در حالیکه لیوان چای را نزدیک لب‌های پریده رنگش می‌برد اسکناس میان انگشتان ترک خورده، مچاله می‌شود. او پشت سر هم چایی می‌خورد تا در هوای سرد پاییز او را کمی گرم کند چون دیگر از بخاری برقی قهوه‌ای رنگ که در مقابل خود قرار داده گرمایی برنمی‌خیزد مثل غذایش که بویی ندارد.
فاطمه با پوشیدن لباس‌های بافتنی، خود را از سرمای پاییز و زمستان گرم نگه می‌دارد و با رویای پنجره به دیوار لبخند می‌زند. شاید، رویا خاطره خانه را برایش زنده کند؛ خانه‌ای که او را در سرما پناه می‌داد. چشم‌هایش می‌گویند اندازه سال‌های عمرش غصه دارد و قدر آرزوهایش اشک ریخته؛ اشک‌هایی که دیگر خشک شده‌اند و او هرگاه که دلش به درد می‌آید دست‌هایش را جلوی صورتش می‌برد شاید قطره اشکی بر گونه‌اش بلغزد.
می‌گوید حقوق هم می‌گیرد و بعضی شب‌ها هم به خانه دخترش می‌رود اما چند ساعتی بیشتر نمی‌ماند گویی نگران چند تکه لوازمی است که در سرویس بهداشتی دارد؛ بخاری برقی، اجاق کوچک خوراک‌پزی که تنها یک قابلمه کوچک روی آن‌جا می‌شود، فلاسک چای و پتوی کهنه‌ای که رنگ و رویش رفته.
او نگران کفش‌های گلی‌ای است که روی موزاییک‌های سفید سرویس رد خود را جا می‌گذارند و او باید ردپاها را با زانوان درد آلود تی بکشد، مثل 3هزار و 650 روز گذشته. می‌گوید: بعضی‌ها رعایت نمی‌کنند و آشغال‌ها را کف سرویس می‌اندازند و مجبورم برای جمع کردن آنها بارها خم شوم و با خم شدنم درد زانوانم شدیدتر می‌شود.
زنان و دختران می‌آیند و می‌روند بعضی غمگین، بعضی خنده کنان، چنددختر جوان دبیرستانی که با صدای بلند اتفاقات مسیر مدرسه را تعریف می‌کنند و ریسه می‌روند بدون توجه به او دستمال‌های کاغذی‌ را که با آن صورت خود را پاک کرده‌اند‌ روی روشویی سرویس بهداشتی می‌اندازند و با صدای بلند خنده، از در خارج می‌شوند و او در حالیکه با آهی فرومانده در سینه سرش را تکان می‌دهد از جایش بلند می‌شود و شروع می‌کند به جمع کردن دستمال‌هایی که خیس شده‌اند مثل چشم‌هایش که آرام آرام خیس می‌شوند و هرگاه که به هوای پنجره به دیوارهای بلند سرویس بهداشتی می‌خورند از درد ضجه می‌زنند.

شمیلا شنبه 5 بهمن 1387 0 نظر  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
با 7 سوال ساده شخصیت خود را کشف کنید! ( یکشنبه 4 اسفند 1387 )
انشا بچه مدرسه ای برای حیوانات ( پنج‌شنبه 24 بهمن 1387 )
روانشناسی تاریخ تولد ( پنج‌شنبه 24 بهمن 1387 )
علم بهتر است یا ثروت؟! ( سه‌شنبه 15 بهمن 1387 )
مهم ترین سوال های جامعه ایرانی!! ( سه‌شنبه 15 بهمن 1387 )
آزمایش یک واکسن جدید ( سه‌شنبه 15 بهمن 1387 )
حکایتی از عبید زاکانی ( سه‌شنبه 15 بهمن 1387 )
بازی Tanoth شوالیه افسانه ای ( یکشنبه 13 بهمن 1387 )
طـلا ( شنبه 12 بهمن 1387 )
استعفا ( شنبه 12 بهمن 1387 )
طالع بینی جالب و سرگرم کننده ( جمعه 11 بهمن 1387 )
به سلامتی ... ( جمعه 11 بهمن 1387 )
تفاوت‌های من و رئیسم ( جمعه 11 بهمن 1387 )
۱۲ یا ۱۳ ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
تصویری از سایت دوستیابی اینترنتی طالبان ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
سیمای کودک و طرز تهیه شراب در برنامه پت و مت ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
وقتی شوهر آدم برنامه نویس باشه ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
موزو انشا : عزدواج ( واقعی ) ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
چقدر عاشق همسر (معشوق) خود هستید؟ ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
تست روانشناسی منفی‌ بافی ( سه‌شنبه 8 بهمن 1387 )
شغل پسرم ( دوشنبه 7 بهمن 1387 )
خصوصیات سنگ ماه تولد شما ( دوشنبه 7 بهمن 1387 )
از خطای چشم تا اعتقاد به تقدس ( دوشنبه 7 بهمن 1387 )
زنی که پس از عمل جراحی شبیه گربه شد ( دوشنبه 7 بهمن 1387 )
فال شغل ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
خوب بعدش چی ؟ ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
تست روانشناسی ساده ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
کودکی بیگناه با نام بچه گرگ ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
همسر عزیزم ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
تست IQ ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
پلیس راهنمایی نابغه ( یکشنبه 6 بهمن 1387 )
نوزاد 6 ماه ام شیر نمی خورد او را کشتم ( شنبه 5 بهمن 1387 )
نامه عاشقانه پسر 9 ساله ( شنبه 5 بهمن 1387 )
فرهنگ ترافیک این وریا و اون وریا ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تصاویری که همه را به گریستن واداشت ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تصاویری که هیچ کس را به گریستن وا نداشت ( شنبه 5 بهمن 1387 )
خطای چشم ( شنبه 5 بهمن 1387 )
شما چه رنگی هستید؟ ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تست خودشناسی ( شنبه 5 بهمن 1387 )
۱۰ سال زندگی در سرویس بهداشتی ( شنبه 5 بهمن 1387 )
دامادها و مادر زن ( شنبه 5 بهمن 1387 )
نجس ترین چیز دنیا ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تست تمرکز ( شنبه 5 بهمن 1387 )
ما انسانها از کجا آمده ایم ! ( شنبه 5 بهمن 1387 )
پلیس اینترنت در ایران ! ( شنبه 5 بهمن 1387 )
مُد مناسب ماه تولد شما ( شنبه 5 بهمن 1387 )
با شنیدن شغل هر کس می گوییم ... ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تشخیص شایستگی شما در مورد مدیریت ( شنبه 5 بهمن 1387 )
تصویر مورد علاقه و نوع شخصیت شما ( شنبه 5 بهمن 1387 )
شناخت شخصیت عشقی شما ( شنبه 5 بهمن 1387 )
 
آمار سایت

 

 

 

 

 


تماس با من
 
shamila_f1216
sh1216f
shamila_f1216@yahoo.com
sh1216f@gmail.com
shamila_f1216@hotmail.com
sh1216f@aol.de
 

 

     
آرشیو مطالب
اسفند 1387
بهمن 1387
 

 


 
 
 
 


Template By FSH Group